حرف های ناگفته
سالها از آخرین باری که وبلاگم رو آپدیت کردم میگذره ، اون موقع ها یعنی حدودا سال 81-82 دانشجو بودم و از درس و زندگی روزمره و دانشگاه می نوشتم ، و همزمان خواننده بسیاری از وبلاگ ها بودم یکی از وبلاگهایی که همیشه دنبال میکردم وبلاگ ( من و مانی) بود که فرناز قاضی زاده می نوشت تازه بچه دار شده بود و از مانی می نوشت منم که عاشق بچه بودم و همیشه مطالب وبلاگشو میخوندم ،با خودم میگفتم منم اگه یه روز بچه دار شدم حتما تمام لحظات زندگیشو ثبت میکنم و براش یه وبلاگ درست میکنم ، دوست داشتم تمام دوران جنینی پسرم رو براش ثبت کنم تا هم خودم یادم نره هم اون یه روزی بخونه و شاید خوشش بیاد ،اما نمیدونم چرا نکردم اصلا حوصله نداشتم ، با اینکه عاشق بچه بودم اما انگار بچه داری خستم کرده ، شایدم بچه داری نیست چیز دیگه ای کسلم کرده به هر حال نمیدونم فقط اینو میدونم که ذوق نوشتن نداشتم ، امشب اما بعد سالها باز احساس کردم نوشتن می تونه آرومم کنه ، حس خوبی بهم میده، ساعت نزدیک 3 هست و متین خوابه ، کلا بد خوابه ، روزا فرصت هیچ کاری رو بهم نمیده یا باید رو پام بخوابه اونم حد اکثر نیم ساعت یا بغل و بازی و .... .خلاصه که خیلی خسته میشم.آهان راستی یه وبلاگ دیگه م میخوندم که اسمش یادم نیست اما نویسنده اش یه خانوم بودهمیشه شوهرش رو با نام قهرمان مینوشت ، من خیلی خوشم میومد واقعا احساس میکردم چه خوبه که آدم یه قهرمان تو زندگیش باشه چقدر خوبه که احساس کنی یکی هست که بهش تکیه کنی و اون مثل یک قهرمان حمایتت کنه ،تصورم این بود که حتما شوهر منم همچین آدمیه ،اما همیشه تصورات آدم با واقعیت جور در نمیاد ، شوهرم مرد مهربانیست .


حرف های ناگفته
