32 سال گذشت
دوشنبه ٢١ مرداد ٩٢
اول از همه به خودم تبریک میگم. تولدم مبارکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ. ایشالله زنده باشم. گرد و قلمبه باشم. باورم نمیشه ٣٢ سالم شده . همیشه وقتی بهم میگفتن فلانی ٣٠ سالشه ٣٢ سالشه فکر میکردم چقدر بزرگه اما الان میبینم که من همچینم بزرگ نیستم .اگه سن و سال تو شناسنامه و صورت آدم نشون نده و هی یاد آدم نندازه که سنش داره میره بالا .شاید آدم اصلا گذر عمر رو متوجه نشه. وقتی میبینم که بچه هایی که خیلی از ما کوچیکتر بودن حالا برای خودشون خانوم و اقا شدن تازه میفهمم که ای بابا من چقدر پیر شدم. به هر حال چه بخوایم چه نخوایم عمر میگذره و سالی یه بار این روز تولد میرسه پس بهتره به جای اینکه به عدد سن فکر کنم شادی کنم و کیک بخورم و شمع فوت کنم. بازم خدار و شکر که فرصت زندگی به ما میده و ما این روزها رو میبینیم.
دوم اینکه میخوام یاد پارسال کنم .شنبه ٢١ مرداد ٩١ من با یه پسر کوچولو تو دلم و همسر مهربانم رفتیم دوبی. هم به مناسبت تولدم . هم خرید سیسمونی. آخ که چقدر خوش گذشت. یه روزایی که دیگه تکرار نمیشن.هفته آخر ماه رمضان بود .یک هفته دوبی موندیم و همزمان با تعطیلات عید فطر اومدیم تهران .دوبار چند روز استراحت کردیم و بعد باز کار شروع شد. دوبی که بودیم کلی خریدکردیم برای پسری . و البته مامان پسری .یه عالمه سوغاتی خریدیم مخصوصا برای سپهر وستاره. تو اون یه هفته که اونجا بودیم همه پاساژها رو گشتیم .پارک آبی آتلانتیس رفتیم که واقعا گرم بود .من تب کرده بودم و خیلی نگران بودم که بلایی سر جوجه ام نیاد بازیهاشم که بدرد من نمیخورد فقط توی رودخونه اش با همسری سوار قایق شدیم و رو موجها حرکت میکردیم .

از شدت گرما اونجا هی اب میخوردم هر شیشه چولو اونجا ٦٠٠٠ تومن میشد. یه بار به همسری گفتم برام بستنی بگیره که تا رسید بهم همش آب شده بود. کلا پارک ابی آتلانتیس جای جالبی نبود نسبت به هزینه بلیطش ارزش نداشت. البته ما همش اونجا رو با پارک ابی مالزی مقایسه میکردیم که انصافا بهترین قسمت سفر به مالزی هم همون بود خیلی عالی بود انقدر سرگرم کننده بود که ما از صبح رفتیم تا ٦ بعد از ظهر نصف چیزایی که بود رو نرسیدیم بازی کنیم. بعد از پارک آبی اومدیم ابن بطوطه خیلی هم گرسنه بودیم اما چون ماه رمضان بود هیچ جایی نبود که غذا بخوریم.ناچار چند تا کاکائو گرفتیم و صبر کردیم تا افطار . تو ابن بطوطه یه فروشگاه لباسای مادرکر رو حراج کرده بود.و من کلی برای پسری خرید کردم. مثلا بسته بادی ٣ تایی که اینجا تو بهار ٩٠٠٠٠ تومنه من ١٨٠٠٠ تومن خریدم و یه عالمه لباسای دیگه همه مارک مادرکر. یه کتونی اسکیچرز برای خودم خریدم و شب هم طبق معمول مهمون مک دونالد بودیم. وای که من از خوردن همبرگر های مک عزیز سیر نمیشم.


سوم اینکه بعد سه هفته تازه دیروز زنگ زدن که عکسای آقا کوچولو حاضره و ما عصری میخوایم بریم عکساشو بگیریم.
این عکس هم شنبه شب( ١٨ مرداد٩١ ) تو یه مغازه تو خیابون بهار که یه مبل کوچولو برای بچه ها گذاشته بود گرفتم.



32 سال گذشت
