اسباب کشی
اول شهریور ٩٢
مامانم و بابام به خونه جدیدشون نقل مکان کردن. تمام هفته پیش درگیر اسباب کشی بودیم. روز جمعه متین و باباش رفتن خونه مادربزرگش و تا شب من متین رو ندیدم وقتی هم که اومدن متین خواب بود. داشتیم چایی میخوردیم که دیدم صداش اومد رفتم دیدیم بیدار شده و داره چهاردست و پا میاد تا منو دید وایساد و نگام کرد منم هی قربون صدقش رفتم و گفتم بیا.یهو دیدیم بغض کرد و شروع کرد به گریه.تاحالا همچین چیزی ازش ندیده بودم بچم دلش تنگ شده بود.خلاصه من رفتم خدمت آقا و کلی ناز و نوازش و بوس تا یکمی باهام آشتی کرد.قربونت برم متین.دوست دارم.
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


اسباب کشی
