عروسی
٢١ شهریور ١٣٩٢
دیشب ما عروسی دعوت داشتیم.عروسی حامد،داداش هدیه .کلی برنامه ریزی کرده بودم .هفته پیش رفتیم یه دست لباس خریدم چون هنوز به سایز قبل از بارداریم برنگشتم.عروسی هم تو همون سالن عروسی خودمون بود و ما خیلی دوست داشتیم بریم که حداقل تجدید خاطره کنیم. اما ازشانس بد ما از صبح که بیدار شدم دیدم متین تب داره شروع کردم بهش دارو دادم ولی دیدم چشماشم بیحاله و انگار بچه جدی جدی مریضه.امابازم امیدوار بودم که تا عصری بهتر میشه ساعت ٢ بردمش دکتر و اونم گفت سرما خورده و دارو داد. اومدیم خونه هی منتظر بودیم که یه کمی بهتر بشه و ما بتونیم ٢ ساعت بزاریمش پیش مامانم و بریم عروسی که دیدیم نخیر انگار قرار نیست بهتر بشه و در آخر به این نتیجه رسیدیم که عروسی نریم و برای اینکه از دست نق زدنش راحت بشیم گذاشتیمش تو کالسگه و رفتیم تو خیابون دور دور کردیم.
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


عروسی
