بدون عنوان
٢٨ شهریور ١٣٩٢
امروز قرار بود دوستم ثریا با پسر کوچولوش که یک ماه از متین بزرگتره بیان خونمون. منم چون زیاد با بچه نمیتونم آشپزی کنم تصمیم گرفتم غذای ساده درست کنم که سرو کردنش کمتر دردسر داشته باش.خلاصه که همبرگر درست کردم و سیب زمینی سرخ کرده. سوپ جو وته چین.ثریا و سپهر ساعت ١١ اومدن و بعدم دیدم شوهرش و سینا (پسر بزرگ ثریا که البته ٢.٥ سالشه) هم همون نزدیکیان و اینگونه شد که من به اقای همسر گفتم نهار تشریف بیارین و شوهرثریا و سینا هم به جمعمون اضافه شدن و ذیگه واقعا شد یه مهمونی. با وجود بچه ها اصلا فرصت نداشتیم که خودمون حرف بزنیم. پسرای ثریا خیلی شیطونن و البته خصلت های پسرونه توشون نمود بیشتری داره چون سینا که بزرگه و سپهر هم الگوی شیطونی مثل سینا داره. اونا بازی میکردن و اسباب بازی متین رو میگرفتن متین هم از خودش دفاع میکرد .اما گاهی سپهر جیغ بنفش میکشید که متین طفلی چون ندیده از این چیزا حسابی میترسید و گریه میکرد و منم که تو آشپزخونه بودم میپرید بغل ثریا.درکل روز خوبی بود و خوش گذشت .ساعت ٤ که ثریا اینا رفتن ما ٣ تا مثل خرسای قطبی به خواب زمستانی فرو رفتیم.


بدون عنوان
