متین من متین من، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 26 روز سن داره

من و متین

سفرنامه محمود آباد

شنبه ٦ مهر ١٣٩٢ دوشنبه صبح زود به سمت محمود آباد حرکت کردیم .ما بودیم و خانواده همسر . آقا متین خیلی از نشستن توی ماشین خوشش نمیاد و همش در طول راه به جز یک ساعتی که خواب بود غر میزد و از سر و کله من بالا میرفت. بالاخره ما ساعت ١١ رسیدیم و من و متین خودمون رو از ماشین نجات دادیم و خیال جفتمون راحت شد. دو تا سوییت سه تخته بهمون دادن تو طبقه ٦ برج نرگس .تو یکیش ما بودیم و عمه مهسا و عمه سمیه و مامانی و بابایی تو اون یکی سوییت.هوا خوب بود .کمی بارونی و خنک اما یه موقع هایی هم خیلی گرم میشد.روز ٥ شنبه اما انقدر بارون اومد که اصلا نمیونستیم بیرون بیایم.متین اونجا صبحها ساعت ٦ بیدار میشد و دیگه نمیخوابید ما هم مجبور میشدیم بریم...
6 مهر 1392

جشن شکوفه ها

یک شنبه ٣١ شهریور ٩٢ امروز اولین روز تحصیلی سپهر عزیزم بود.سپهر جونم چه زود بزرگ شدی عمه.ورودت به مدرسه مبارک باشه امیدوارم که همیشه موفق و سلامت و شاد باشی عزیزم.من و متین امروز صبح همراه اقای همسر از خونه اومدیم بیرون تا خومون رو به جشن شکوفه ها برسونیم.مامان بابای من و مامان بابای مامانش هم اومده بودن.وای که نوه چقدر عزیزه مخصوصا اولی و مخصوصا اقا سپهر.چقدرم جشن بچه ها قشنگ و جذاب بود دلم میخواست که منم جز اون مامانا بودم و متین به مدرسه میرفت. ان شالله که اون روزم میرسه.آخر جشن ناظم مدرسه گفت ما یه دانش آموز داریم که میخوایم بهش جایزه بدیم چون کل جز سی قرآن رو حفظ کردهو یهو اسم سپهر رو آورد قلبمون وایساد هم از هیجان و هم خوشحالی بعد...
31 شهريور 1392

سالگرد عقد

٢٩ شهریور ١٣٩٢ دیروز عصر بعد از اینکه از خواب بیدار شدیم آقای همسر من و متین رو برد خونه مامانم و خودش گفت برمیگرده خونه که بره آرایشگاه(سلمونی سابق). داداشم هم با بچه ها اونجا بودن و ما رفتیم که یه دیداری تازه کنیم. ساعت ٩ بود که همسری اومد دنبال ما و برگشتیم خونه که دیدم بععععععععععععللههه از اونجا که امروز ٢٩ شهریور سالگرد عقدمونه همسر مهربان در این فاصله زحمت کشیدن و رفتن برای بنده یک سبد گل زیبا خریدن و بردن خونه و ما که از در وارد شدیم با یک سورپرایز مواجه شدیم.یادش بخیر ٢٩ شهریور ٨٨ ساعت ٤ بعد از ظهر ما به عقد هم دراومدیم.بعدم رفتیم خونه ما نی نای نای کردیم و شام با همه مهمونا رفتیم هتل .چه بارونی هم گرفته بود.مهدی برای اولین بار...
29 شهريور 1392

بدون عنوان

٢٨ شهریور ١٣٩٢ امروز قرار بود دوستم ثریا با پسر کوچولوش که یک ماه از متین بزرگتره بیان خونمون. منم چون زیاد با بچه نمیتونم آشپزی کنم تصمیم گرفتم غذای ساده درست کنم که سرو کردنش کمتر دردسر داشته باش.خلاصه که همبرگر درست کردم و سیب زمینی سرخ کرده. سوپ جو وته چین.ثریا و سپهر ساعت ١١ اومدن و بعدم دیدم شوهرش و سینا (پسر بزرگ ثریا که البته ٢.٥ سالشه) هم همون نزدیکیان و اینگونه شد که من به اقای همسر گفتم نهار تشریف بیارین و شوهرثریا و سینا هم به جمعمون اضافه شدن و ذیگه واقعا شد یه مهمونی. با وجود بچه ها اصلا فرصت نداشتیم که خودمون حرف بزنیم. پسرای ثریا خیلی شیطونن و البته خصلت های پسرونه توشون نمود بیشتری داره چون سینا که بزرگه و سپهر هم الگوی...
28 شهريور 1392

عروسی

٢١ شهریور ١٣٩٢ دیشب ما عروسی دعوت داشتیم.عروسی حامد،داداش هدیه .کلی برنامه ریزی کرده بودم .هفته پیش رفتیم یه دست لباس خریدم چون هنوز به سایز قبل از بارداریم برنگشتم.عروسی هم تو همون سالن عروسی خودمون بود و ما خیلی دوست داشتیم بریم که حداقل تجدید خاطره کنیم. اما ازشانس بد ما از صبح که بیدار شدم دیدم متین تب داره شروع کردم بهش دارو دادم ولی دیدم چشماشم بیحاله و انگار بچه جدی جدی مریضه.امابازم امیدوار بودم که تا عصری بهتر میشه ساعت ٢ بردمش دکتر و اونم گفت سرما خورده و دارو داد. اومدیم خونه هی منتظر بودیم که یه کمی بهتر بشه و ما بتونیم ٢ ساعت بزاریمش پیش مامانم و بریم عروسی که دیدیم نخیر انگار قرار نیست بهتر بشه و در آخر به این نتیجه ر...
21 شهريور 1392

آوار

١٧ شهریور ٩٢ امروز صبح من و متین خواب بودیم که یهو با صدای وحشتناکی بیدار شدیم.همسایه کناریمون خونشو تخریب کرده و داشت گود برداری میکرد .این روزا من همش منتظر بودم که خونمون بریزه پایین و امروز صبح با این صدای هولناک بیدار شدیم. متین بیدار شد و من دوباره روی پام خوابوندمش و خودم هم خوابم برد و بعدشم تا ظهر با متین تو اتاق خواب و آشپزخونه و توالت مشغول بودم و اصلا به اتاق عقبی نرفتم. ظهر قرار بود آقای همسر زود بیاد که بریم فشم مامانم اینا صبح رفته بودن و ما میخواستیم ظهر بریم.همین که همسر وارد اتاق شد  دیدم داد زد که اینجا چی شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نگو صبح اون صدا هولناکه.صدای برخورد بیل مکانیکی به دیوار اتاقمون بوده و اینکه دیوار خونمو...
17 شهريور 1392

مرخصی استحقاقی

١٦ شهریور ٩٢ امروز رفتم اداره و با معاونمون صحبت کردم که مرخصی های استحقاقیمو استفاده کنم اونم موافقت کرد و اینطور شد که من تا ١٨ آذر مرخصی نوشتم.و دوباره اندکی خیالم از بابت متین آسوده شد. حداقل تا اون موقع پسر کوچولوی من تقریبا یک ساله میشه.حالا امیدوارم که مرخصی بدون حقوق دوباره آزاد بشه و بتونم تا عید رو خونه باشم.الهی آمین. متین این روزا کلماتی مثل مامایی.بابا.دد رو میگه پله آشپزخونه رو سریع میاد بالا و ازین کار خیلی لذت میبره. دستشو میگیره به مبل ها و راه میره .اما اعتماد به نفس بچم یکم زیاد خیلی موقع ها دستشو ول میکنه که بره و اینجاست که دستان پرتوان مامان مانع زمین خوردنش میشه.به شدت به سنگ هاش شومینه علاقه داره و مدام چهارد...
16 شهريور 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به من و متین می باشد