متین من متین من، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 27 روز سن داره

من و متین

اسباب کشی

اول شهریور ٩٢ مامانم و بابام به خونه جدیدشون نقل مکان کردن. تمام هفته پیش درگیر اسباب کشی بودیم. روز جمعه متین و باباش رفتن خونه مادربزرگش و تا شب من متین رو ندیدم وقتی هم که اومدن متین خواب بود. داشتیم چایی میخوردیم که دیدم صداش اومد رفتم دیدیم بیدار شده و داره چهاردست و پا میاد تا منو دید وایساد و نگام کرد منم هی قربون صدقش رفتم و گفتم بیا.یهو دیدیم بغض کرد و شروع کرد به گریه.تاحالا همچین چیزی ازش ندیده بودم بچم دلش تنگ شده بود.خلاصه من رفتم خدمت آقا و کلی ناز و نوازش و بوس تا یکمی باهام آشتی کرد.قربونت برم متین.دوست دارم. ...
1 شهريور 1392

دیدار دوباره

پنج شنبه ٢٤ مرداد ٩٢ امروز دونا یکی از دوستای دوره راهنماییم من و ١٠ نفر از بچه هارو دعوت کرده بود تا بعد از سالها برای اولین بار همدیگرو ببینیم.من متین رو پیش آقای همسر و مادرش گذاشتم و رفتم.واقعا هیجان داشتم و البته کمی خجالت میکشیدم. ولی با دیدن بچه ها دیدم که جمع دوستای مدرسه همیشه همون صفای بچگی ها رو داره.همه با هم همونقدر صمیمی ونزدیک انگار نه انگار که ما سالهاست همو ندیدیم. حالا همه ازدواج کردن و به جز چند نفر همه بچه دارشدن.انقدر خوش گذشت که دلمون نمیخواست ازهم جداشیم.هدیه-سمانه-عطیه-الناز-دونا-فاطمه-زهرا-فرانه-وحیده-سمیه.کلی از خاطرات گفتیم و خندیدیم. خلاصه تا ساعت ٦ اونجا بودم و بعدشم رفتم خونه ماشین برداشتم و رفتم ...
24 مرداد 1392

تولد مامان خانوم

سه شنبه ٢٢ مرداد ٩٢ دیشب شب خوبی بود .برادرم با خانوم و بچه هاش اومدن خونه ما ویه مهمونی تولد کوچیک برپا شد. آقای همسر کیک گرفته بود و شام پیتزا سفارش دادیم که بچه ها کلی ذوق کردن. برادرم برام یه دیس بزرگ چینی به دسته های سیلور که فوق العاده قشنگه کادو آورد از طرف مامانم ١٥٠ تومن پول و در آخر هم جناب همسر که یه آیپد بهم هدیه داد. با بچه ا آهنگ تولد مبارک گذاشتیم و اونا کلی برامون رقصیدن. خلاصه که شب به یاد موندنی شد و بهم خیلی خوش گذشت. از همه ممنونم.
22 مرداد 1392

32 سال گذشت

دوشنبه ٢١ مرداد ٩٢ اول از همه به خودم تبریک میگم. تولدم مبارکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ. ایشالله زنده باشم. گرد و قلمبه باشم. باورم نمیشه ٣٢ سالم شده . همیشه وقتی بهم میگفتن فلانی ٣٠ سالشه ٣٢ سالشه فکر میکردم چقدر بزرگه اما الان میبینم که من همچینم بزرگ نیستم .اگه سن و سال تو شناسنامه و صورت آدم نشون نده و هی یاد آدم نندازه که سنش داره میره بالا .شاید آدم اصلا گذر عمر رو متوجه نشه. وقتی میبینم که بچه هایی که خیلی از ما کوچیکتر بودن حالا برای خودشون خانوم و اقا شدن تازه میفهمم که ای بابا من چقدر پیر شدم. به هر حال چه بخوایم چه نخوایم عمر میگذره و سالی یه بار این روز تولد میرسه پس بهتره به جای اینکه به عدد سن ...
21 مرداد 1392

طه و دینا

یکشنبه ١٣ مرداد ٩٢ امروز بعد از یک ماه بالاخره رفتیم دیدن دوستم هدیه خانوم که از آمریکا اومده.صبح من و متین رفتیم خونه مامانم و اونجا متین رو بردم حموم .نزدیک ظهر خاله سیما اومد و چون ما امروز روزه نبودیم ناهار خوردیم و منتظر شدیم تا اقا متین از خواب بیدار بشه . ساعت ٢.٥ بیدار شد نهار خورد و ما حرکت کردیم به سوی خونه هدیه جونم. اونجا هم خیلی خوش گذشت. البته متین کلی شلوغ میکرد و از یه طرف قل میخورد میرفت یه ور دیگه در حالیکه طاها پسر هدیه که ٤٠ روز از متین بزرگتره ساکت یه جا نشسته بود و با یه موبایل اسباب بازی ساعتها سرگرم بود بعدم غذا خورد و خوابید .صدا ازین بچه در نیومد . ولی خوب عوضش همه نفری داشتیم تلاش میکردیم متین ر...
13 مرداد 1392

نی نی شکمو

سه شنبه 1 مرداد 92 نی نی وبلاگ مسابقه عکاسی از بچه ها در حال خوردن گذاشته. منم عکس بچه ها رو فرستادم. آقا متین آقا سپهر ستاره خانوم  دینا خانوم ...
2 مرداد 1392

عزیز دلم شش ماهگیت مبارک

چهارشنبه ٢٩ خرداد ٩٢ خیلی وقته که به اینجا سر نزدم اونم به علت های فراوون. اول اینکه پنجشنبه ١٦ خرداد ما سه نفر با مامان و بابام رفتیم مشهد.اونجا آقا متین سرما خورد و کلی بیقراری میکرد .خلاصه مسافرت خوب ولی سختی بود متین خیلی نق میزد و من خیلی خسته شدم .زیاد نتونستیم جایی بریم .مخصوصا که من میخواستم برم سرزمین موجهای ابی  ولی با توجه به آقا متین مریض و نق نقو نتونستم برم. بهترین قسمت این مسافرت آخرشبود. ما تو ایستگاه راه آهن مشهد بودیم که دیدم همه بهم پیام دادن مبارکههههههه مرخصی زایمان ٩ ماه شد. خیلی عالی بود چون ١٠ روز مونده بود مرخصیم تموم بشه و من در فکر بودم که چه جوری مرخصی بگیرم. ممنون امام رضا که ما رو دست پر برگردوندی.اما ...
2 مرداد 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به من و متین می باشد